2
آن لعبت زیبای من خود در دل شیدای من ساز انالحق می زند آن گه به دارم می کشد
ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد...
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
با گدایان در میکده ای سالک راه با ادب باش گر از سر خدا آگاهی
به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی.......
که من شهر علمم علیم در ست درست این سخن قول پیغمبر است
به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟
به شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند
به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری
پرستش به مستی است در کیش مهر
برون اند زین جرگه هشیارهاپیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...
در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ
ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش پیش آمد پیش او دنیا و پیش
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم زآن
هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
در عالم فکر کردن شرط راه است ولی در ذات حق محض گناه است
در دیده ی دیده دیده ای می باید وز خویش طمع بریده ای می باید...
تو دیده نداری که ببینی او را ور نه همه اوست دیده ای می باید
دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیستدو چیز طیره ی عقل است:دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دستها بر خداست
روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران را خرد آموخت مرا مجنون کرد
زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر هر شب عروسیی دگراز شاه خوش سیمای ما
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرآن یک میم غرق استزاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت
سر برگ و گل ندارم زچه رو روم به گلشن که شنیده ام ز گلها همه بوی بیوفایی
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش بردسمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از آنجا
شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند
شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام
شهر خالیست ز عشاق مگر کز طرفی دستی از غیب برون آید و کاری بکند
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
می خوردن و شاد بودن آیین من است فارغ بودن ز کفر و دین دین من است...
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین من است
مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد
رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد
من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه
ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
من اگر رندم اگر شیخ چه کارم با کس حافظ راز خود و عارف بخت خویشم
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم
نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد
نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش
نشان ناشناسی نا سپاسی ست
شناسایی حق در حق شناسی ست
یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست
جهان آنٍ تو و تو مانده عاجز ز تو محرومتر کس دیده هرگز
جهان را نیست مرگ اختیاری که آن را از همه عالم تو داری
چون درشتی می کند دشمن تو نرمی پیشه کن نرمی از دل کینه ها بیرون یکایک می کند
خداوند
تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموشخوش باش کسی مانع آ زادگی ات نیست عالم همه را هست گر از خویش برآیی
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای فقیه کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی
علوم دین ز اخلاق فرشته ست نباشد در دلی کاو سگ سرشته ست
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
کشکول فقر شد سبب افتخار ما ای یار دلفریب بیفزای افتخار
گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم
وجود پشه دارد حکمت ای خام نباشد در وجود تیر و بهرام