3
آن لعبت زیبای من خود در دل شیدای من ساز انالحق می زند آن گه به دارم می کشد
اگر از بندگی آگاه شوی هر طرف سجده کنی معبود است(بیدل)
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد
آن را خواندی استاد گر بنگری به تحقیق صنعتگری ست اما طبع روان ندارد
آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت وز کدامین کوکب است
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدنداز برای باده می باید زدن محتسب را حد بی حد و حساب
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
آن که از حق یابد ار وحی و جواب هرچه فرماید بود عین ثواب
ای بسا اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان
اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...
می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد...
سرنشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
با گدایان در میکده ای سالک راه با ادب باش گر از سر خدا آگاهی
بس پند که بود آنگه در تاج سرش پیدا صد پند نو است اکنون در مغز سرش پنهان
بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست
بر عمل تکیه مکن خواجه که در روز ازل تو چه دانی قلم صنع به نامت چه نوشت
به ملازمان سلطان که رساند این دعارا
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدارابا مدعی مگویید اسرار عشق ومستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستیبا هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
بر زلیخا ستم ای یوسف مصری مپسند زآن که از عشق بر او این همه بیداد آمد
به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را
به گفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگیها بدین آب شوی.......
که من شهر علمم علیم در ست درست این سخن قول پیغمبر است
به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟
بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی
به شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند
بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شودبه نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری