4
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست آنچه استاد ازل گفت بگو آن کردم
نیست ما را به جز از وصل تو درسر هوسی این تجارت ز متاع دو جهان ما را بس
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل تو چه دانی که پس پرده که خوب است و که زشت
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مساله بی چون و چرا می بینم
نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد
نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش
نشان ناشناسی نا سپاسی ست
شناسایی حق در حق شناسی ست
یوسفم گر نزند بر سر بالینم سر همچو یعغوب دل آشفته ی بویش باشم
یعقوب را دو دیده ز حسرت سفید شد آوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
جمشید جز حکایت جام از جهان مبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس
جهان آنٍ تو و تو مانده عاجز ز تو محرومتر کس دیده هرگز
جهان را نیست مرگ اختیاری که آن را از همه عالم تو داری
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
چون کسم کردی اگر لابه کنم مستمع شو لابه ام را از کرم
چون درشتی می کند دشمن تو نرمی پیشه کن نرمی از دل کینه ها بیرون یکایک می کند
خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود
خیمه ی انس مزن بر در این کهنه رباط که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است
خداوند
تدبیرو فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموشخوش باش کسی مانع آ زادگی ات نیست عالم همه را هست گر از خویش برآیی
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای فقیه کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی
علوم دین ز اخلاق فرشته ست نباشد در دلی کاو سگ سرشته ست
عدم موجود گردد این محال است وجود از روی هستی لایزال است
فرصت شمر طریقه ی رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی
کشکول فقر شد سبب افتخار ما ای یار دلفریب بیفزای افتخار
کس در جهان ندارد یک بنده ای چو حافظ زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
کنونت که امکان گفتار هست بگوی ای برادر به لطف و خوشی..
چو فردا که پیک اجل در رسد به حکم ضرورت زبان در کشی
کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بی شرمی است
کرامات تو گر در خودنمایی ست تو فرعونی و این دعوی خداییست
کسی کااوراست با حق آشنایی نیاید هرگز از وی خودنمایی
کسی مرد تمام است کز تمامی کند با خواجگی کار غلامی
گر حسودی بدی گفت و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن در حضورش نیز می گویم نه غیبت می کنم
وقت عیش و موسم شادی و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا
وجود پشه دارد حکمت ای خام نباشد در وجود تیر و بهرام
ولیک از صحبت نا اهل بگریز عبادت خواهی از عادت بپرهیز