ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وا مکش از کار ما بستان گرو دستار ما

ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله ی اشکال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش ای بال و مه چاکر تورا

ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا

ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفی ست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه ی این خیال زان رخ چون والضحاست

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوادارم تو را از زعفران روی من رو می بگردانی چرا

هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام مرغ کزآن بحرخاست

شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

مائیم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران عالم اگر بر هم رود عشق تو را بادا بقا

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا

ما ز فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

نوح ارچه مردم وار بد طوفان مردم خوار بود گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها