این کخنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است

تختی ست که تکیه گاه صد جمشید است بزمی ست که وامانده ز صد بهرام است

امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آن که کامرانی من است

عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است تلخ است از آنکه زندگانی من است

از آمده و رفته دگر یاد مکن حالی خوش باش زانکه مقصود این است

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

 

هرچند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

گر می نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را....

...تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آن را

 

 

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جام و دل و جام پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آسوده ز باد و خاک و از آتش و آب

می نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است

هنگام گل و مل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است