آن روز که ره به سوی میخانه برم یاران همه را به دلق و مسند سپرم...

...طومار حکیم و فیلسوف و عارف فریادکشان و پای کوبار بدرم

از صفای گل روی تو هرآنکس برخورد برکند دل ز حریم و نکند رو به صفا

الا یا ایها الساقی برون از حسرت دلها که جامت حل نماید یکسره اسرار مشکلها

از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد کی می توان رسید به دریا از این سراب

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب

باد نوروز وزیده ست به کوه و صحرا جامه ی عید بپوشند چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان ار نبود راه به دوست نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما

به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه به پیر صومعه برگو ببین حسن ختامم را

بشکنم این قلم و پاره کنم این دفتر نتوان شرح کنم جلوه ی والای تو را

طاق ابروی تو محراب دل و جان من است من کجا و تو کجا زاهد و محراب کجا

همه در عید به صحرا و گلستان بروند من سرمست ز میخانه کنم رو به خدا

حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب

دیده ای نیست نبیند رخ زیبای تو را نیست گوشی که همی نشنود آوای تو را

رهرو عشقم و از خرقه و مسند بیزار به دو عالم ندهم روی دل آرای تو را

صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند جام می گیر ز مطرب که روی سوی صفا

سر زلفت به کناری زن و رخسار گشا تا جهان محو شود خرقه کشد رو به فنا

عید نوروز مبارک به غنی و درویش یار دلدار!ز بتخانه دری را بگشا

عاشق روی توام ای گل بی مثل و مثال به خدا غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش و ماهی برون آب

عاشق دوست ز رنگش پیداست بی دلی از دل تنگش پیداست

عیب از ماست اگر دوست ز ما مستور است دیده بگشای که ببینی همه عالم طور است

فرهادم و سوز عشق شیرین دارم امید لقاء یار دیرین دارم...

...طاقت ز کفم رفت و ندانم چه کنم یادش همه شب در دل غمگین دارم

قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد آن که در خواب ببیند قد رعنای تو را

گر بر سر کوی تو نباشم چه کنم گر واله ی روی تو نباشم چه کنم...

...ای جان جهان به تار موی تو اسیر گر بسته ی موی تو نباشم چه کنم

لایق طوف حریم تو نبودیم اگر از چه رو پس ز محبت بسرشتی گل ما؟

لاف کم زن که نبیند رخ خورشید جهان چشم خورشید که از دیدن نوری کور است

لب فروبست هرآنکس رخ چون ماهش دید آنکه مدحت کند از گفته ی خود مسرور است

وای اگر پرده از اسرار بیفتد روزی فاش گردد که چه در خرقه ی این مهجور است