روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست

روز و شب خوابم نمی آید به چشم می پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت

روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند مظهرش آیینه ی طلعت درویشان است

رخش خطی کشید اندر نکویی که از ما نیست بیرون خوبرویی

روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

زمام دل به کسی داده ام من مسکین که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبارا

سرم ز دست بشد چشمم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش خطی نمودی از خط یار

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود میل سمن نمی کند

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی نرود از یادت