اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسی توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلارا

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برست به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

جز افسون و افسانه نبود جهان که بستند چشم خشیارها

جهانی اندرو هر دل که یابی پادشا یابی جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی

چه به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که می تواند که به سر برد وفارا

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

زین بی خردان سفله بستان داد دل مردم خردمند

زنوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا/چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/به شکوفه ها به باران برسان سلام

مارا

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی تا دمی بیاساییم زین حجاب ظلمانی

شو منفجر ای دل زمانه وان آتش خود نهفته مپسند

عشق را خواهی که تا پایان بری هرچه بپسندید باید ناپسند

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوارا

نیست جز نامی از او در دست من زان بلندی یافت قدر پست من

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی

به یزدان هرآنکس که شد ناسپاس به دلش اندر آید ز هر سو هراس

بیامد که جوید ز ایران نبرد سر هم نبرد اندر آراد به گرد

تو را از دو گیتی برآورده اند به چندین میانجی بپرورده اند

چو بخشایش پاک یزدان بود دم آتش و آب یکسان بود

حکیما چو کسی نیست گفتن چه سود ازین پس بگو کافرینش چه بود

هر آنکس که در جانش بغض علیست ازو زارتر در جهان زار کیست

 

 

خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک زمان

 

خرد چشم جانست چون بنگری تو بی چشم شادان جهان نسپری

 

زنام و نشان و گمان برتر است نگارنده ی بر شده پیکر است

ز خاور برآید سوی باختر نباشد یک روش از این راست تر

 

سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد

شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی

که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آرد پدید

کنون خورد باید می خوشگوار که می بوی مشک آید از جویبار