ش-س-ص-ع-ف-ق
شاد بادا روح آن رندی که او بر سر کوی مغان یابد وفات
شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام
شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل کجا دانند حال ما سبکساران ساحلها
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنانشب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاستشکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شدشکر آنرا که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدندصد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام راصبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ماراصبح امید که بد معتکف پرده ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آ خر شدعیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام ما نشد پر می به دوران شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا براید چیست فرمان شمافراق و وصال چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر تمنایی
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریستقصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری از چمن نزهت درویشان است