کسی کو فاضل است امروز در دهر نمی بیند ز غم یک دم رهایی

کسی کو جاهل است اندر تنعم متاع او بود هر دم بهایی

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

 

گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت:که ما را تو بر آن میداری

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید

لعلی از کار مروت برنیامد سالها تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد