م
ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را
ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد
می دمد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه ی کیست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله ی شبهای بیداران خوش است
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که که را می کند تماشایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی
ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بودمسلمانان
مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بودمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادندما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام مامرا در مجلس جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل هامن از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخارامی سوزم از فراغت روی از جفا بگردان
هجران بلای من شد یا رب بلا بگردانمزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درومن ترک عشقبازی و ساغر نمی کنم
صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنمما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیممژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش خبر از طرف صبا باز امدمژده ای دل که مسیحا نفسی می اید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می ایدمدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد