نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعره زنان جامه دران میداری

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر برنا را

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

همچو حافظ همه شب ناله و افغان کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

هواخواه توام جانا که می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات نپرسند که هشیار کجاست

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما

هرکه را خوابگه آخردوسه مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد