تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد

در هر دشتی که لاله زاری بودست از سرخی خون شهریاری بوده ست

تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم

ما چو ناییم و نوا در ما زتوست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید

دولت عشق خدایا به من ارزانی دار کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است

تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی ست

ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست

تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست

تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست

تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید

دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است

تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد

دل دیوانه ز زنجیر نمی آید باز خبری از بر آن طره ی طرار بیار

روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند مظهرش آیینه ی طلعت درویشان است

تو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش