3
تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد
در هر دشتی که لاله زاری بودست از سرخی خون شهریاری بوده ست
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
دولت عشق خدایا به من ارزانی دار کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است
تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش
شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی ست
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست
تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب
بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست
تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید
دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است
تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد
دل دیوانه ز زنجیر نمی آید باز خبری از بر آن طره ی طرار بیار
روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند
مظهرش آیینه ی طلعت درویشان استتو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش