اگر نوری ز خود در تو رساند تو را از هستی خود وارهاند

اگر تاریخ عالم را بخوانی مراتب را یکایک باز دانی

از او عالم شود پر امن و ایمان جماد و جانور یابد از او جان

انالحق کشف اسرار است مطلق جز از حق کیست تا گوید انالحق

اجل چون در رسد در چرخ و انجم شود هستی همه در نیستی گم

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست بیدادگری عادت دیرینه ی توست

از دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به درآید

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هرآنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

اگر چه تلخ باشد فرقت یار دراو شیرین بود امید دیدار

ای کوه سپیدسر درخشان شو مانند وزو شراره افشان شو

ای هدهد صبا به صبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

اگر کوه آتش بود بسپرم ازین تنگ خوار است اگر بگذرم

اناالحق کشف اسرار است مطلق به جر حق کیست تا گوید انالحق

ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در برمن

ای درونت برهنه از تقوا کز برون جامه ی ریا داری

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

از کجا آمده ام امدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خاموش چون تو مجنون نیستی

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد

آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل لقاست

او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی وهر وصی

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل

ای که دائم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری

ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت نکن نیامده فردا را-پروین

ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی-سعدی

این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

اگر کاری کنی مزدی ستانی چو بیکاری یقین بیمزد مانی

ای که دستت می رسد کاری بکن بیش از این کز تو نیاید هیچ کار

آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز-وحشی بافقی

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد

آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد

آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست-بیدل

اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد

اگر درباغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

ای کارگشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند

ای هست کن اساس هستی کوته ز درت دراز دستی

ای سرمه کش بلندبینان دربازکن درون نشینان

از قسمت بندگی و شاهی دولت تو دهی به هر که خواهی

از آتش ظلم و دود مظلوم احوال همه تراست معلوم

ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو

احرام گرفته ام به کویت لبیک زنان به جستجویت

ای از بر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت

از چشمه عشق ده مرا نور وین سرمه مکن ز چشم من دور

از مه او مه شتافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمین گداست

ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال...

ترجمان هرچه ما را در دل است دست گیر هر که پایش در گل است

اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم