به شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند

برو جان پدر تن در قضا ده به تقدیرات یزدانی رضا ده

به نام آن که جان را فطرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت

به اصل خویش راجع گشت اشیا همه یک چیز شد پنهان و پیدا

به چشم منکری منگر در او خوار که گلها گردد اندر چشم تو خار

بود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل

نبرده هیچکس ره سوی این کار به عجز خویش هر یک کرده اقرار

بخاری مرتفع گردد ز دریا به امر حق فرو بارد به صحرا

با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است

بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ سواره بیایند هر سه به جنگ

به گیتی هر آنکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت

به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

به نیروی یزدان نیکی دهش از این کوه آتش نیابم تپش

به نام آنکه جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت

باغ ها و سبزه ها اندر دل است عکسشان پیدا بر این آب و گل است

بود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل

`به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا را

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیارا

بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی

بوی گلهای چیده می آید خونم از دل به دیده می آید

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

برخیز و مخور غم جهان گذران بنشین و دمی به شادمانی گذران

بس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار

بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

به خون خود آغشته و رفته اند چه گلهای رنگین به جوبارها

به یاد خم ابروی گلرخان بکش جام در بزم می خوارها

به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افگارها

بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ره کاشانه ی دیگر بگیریم

بیا گمکرده ی دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

بی کمالی های انسان از سخن پیدا شود پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شود

بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند

بیدل این کم همتان بر عز و جاه فخرها دارند وعاری بیش نیست

برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نی سواری بیش نیست

بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت

به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...

عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری

بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز

بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی

بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر

به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟

به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام...

بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند

بلندآسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل