تو را از آتش دوزخ چه باک است گر از هستی تن و جان تو پاک است

تو را غیر تو چیزی نیست در پیش ولیکن از وجود خود بیندیش

تو در خوابی و این دیدن خیال است هرآنچه دیده ای از وی مثال است

تفکر کن تو در خلق سماوات که تا ممدوح حق گردی در آیات

تو بودی عکس معبود ملایک از آن گشتی تو مسجود ملایک

تو از خود روز و شب اندر گمانی همان بهتر که خود را می ندانی

تو بستی عقد عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش

تویی تو نسخه ی نقش الهی بجو از خویش هر چیزی که خواهی

تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

تاخبردارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم

تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار

تو ز قران ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت

تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام

تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند

تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز

تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست

تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد

تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم

تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید

تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است

تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش

ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست

تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست

تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب

تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید

تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد

تو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش

تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی

تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بد نام او آبتین

تو را بانوی شهر ایران کنم به زور و به دل جنگ شیران کنم

تویی تو نسخه ی نقش الهی بجوی از خویش هر چیزی که خواهی

تو بستی عقد عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش

تو از خود روز و شب اندر گمانی همان بهتر که خود را می ندانی

تو بودی عکس معبود ملایک از آن گشتی تو مسجود ملایک

تفکر کن تو در خلق سماوات که تا ممدوح حق گردی در آیات

تو در خوابی و این دیدن خیال است هر انچه دیده ای از وی مثال است

تامل کنان در خطا و صواب به از ژاژ خایان حاضر جواب

تن ز جان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

تا به کی نازی به حسن عاریت ما و من آیینه داری بیش نیست

تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو او اشارت های ابرو

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...

در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ

تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست