د
در آدم شد پدید این عقل و تمییز
که تا دانست از آن اصل همه چیزدر این ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنمای کارواننددلی کز معرفت نور و صفا دید به هر چیزی که دید اول خدا دید
دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نیست
دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی
در هر دشتی که لاله زاری بودست از سرخی خون شهریاری بوده ست
دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است
دل دیوانه ز زنجیر نمی آید باز خبری از خم آن طره ی طرار بیار
درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلامدر غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شدرست آن شد که این گردش به کاریست
در این گردندگی هم اختیاریستدلی ده کو حقیقت را بشاید
زبانی کافرینت را سرایددر خانه دین به پنج بنیاد
بستی در صدهزار بیداددی می شد و گفتم صنما عهد بجای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیستدانای نهان و آشکارا
کو داد گهر به سنگ خارادلیری کجا نام او اشکبوس
همی برخروشید بر سان کوسدلا تا کی در این زندان فریب این و آن بینی
یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینیدرخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری رادلی کز معرفت نور و صفا دید
به هر چیزی که دید اول خدا دیددر کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضارادل هر ذره را که بشکافی
آفتابش در میان بینیدر نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید استدیدی که مرا هیچ کسی
یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باددود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالا تر استدل مجنون ز شکرخنده خون است
تو لب می بینی و دندان که چون استدل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا رادلبر و دلربای عشق آمد سربر و سرنمای عشق آمد
در خون من غرور نیاکان نهفته است خشم و ستیز رستم دستان نهفته است
در عالم عالم آفریدن به زین نتوان رقم کشیدن
در راه تو هر که را وجودیست مشغول پرستش و سجودیست
در هرچه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق
در پرده راز آسمانی رازیست به چشم ما نهانی
در سلسله ی فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست
دانی که من آن سخن شناسم کابیات تو از کهن شناسم
دولت سبب گره گشاییست پیروزه خاتم خداییست
دریا که چنین فراخ رویست پالایش قطره های جویست
دریاب که مبتلای عشقم وآزاد کن از بلای عشقم
در گوش کسی میفکن آن راز کازرده شوی ز گفتنش باز
گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست
گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان