راست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنگه چون تو پاک نیست

ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندرآن یک میم غرق است

زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان

زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان

زنده کدام است بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار

زهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان

ز لیلی من شنیدم یاعلی گفت ز مجنون هم شنیدم یاعلی گفت

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

ز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

ز احمد تا احد یک میم فرق است جهانی اندر آن یک میم غرق است

زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد