4
شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...
ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد
دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در پای نسیم افتادست
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشتتو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتیننتوان وصف تو گفتن که در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت
هر که در ملک فنا و ره حق دانه نکشتتو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین استتویی که به سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باججفا می کن جفاات جمله لطف است
خطا می کن خطای تو صواب استتا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیستتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانههمه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|