شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب

بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...

ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد

دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در پای نسیم افتادست

تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت

تو بشناس کز مرز ایران زمین یکی مرد بد نام او آبتین

نتوان وصف تو گفتن که در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی

یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در ملک فنا و ره حق دانه نکشت

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است

تویی که به سر خوبان کشوری چون تاج سزد اگر همه دلبران دهندت باج

جفا می کن جفاات جمله لطف است خطا می کن خطای تو صواب است

تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست

تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد