س-ش
سمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از آنجا
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش بردسر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بی گناهم رهایی مراستسمیعی و بصیری حی و گویا
بقا داری نه از خود لیکن از انجاسر الب ارصلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون
به مروا تاکنون در گل تن الب ارصلان بینیسجده نتوان کرد بر آب حیات
تا نیابم زین تن خاکی نجاتسر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید و نامش دل شدسرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو بادسر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیستسینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاقسعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
شود او مقتدای هر دو عالم خلیفه گردد از اولاد عالم
شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی ست
شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همیشور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
شیر حقم نیستم شیر هوا
فعل من بر دین من باشد گواشخصی به هزار غم گرفتارم
در هر نفسی به جان رسد کارمشهریا را بی جبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چراشهریارا اگر آیین محبت باشد
چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینیشنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم
شبی بر نشست از فلک بر نشست به تمکین و جاه از ملک برگذشت