فلک جز عشق محرابی ندارد جهان بی خاک عشق آبی ندارد

فریب جهان را مخور زینهار که در پای این گل بود خارها

قمر را روشنایی نامه داده عطارد را دوات و خامه داده

که را دیدی توان در جمله عالم که یک دم شادمانی یافت بی غم

کرم بین و لطف خداوندگار که بنده گنه کرد ست و او شرمسار

که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند

کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کرده ی خویش ریش

که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی

کسی کو هوای فریدون کند سر از بند ضحاک بیرون کند

کرده گلو پر زباد قمری سنجاب پوش کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوش

کسی کو عقل دوراندیش دارد بسی سرگشتگی در پیش دارد

کدامین فکر ما را شرط راه است چه گاهی طاعت و گاهی گناه است

کهتری را که مهتری یابد هم بدان به چشم کهتری منگر

که باشم من مرا از خود خبر کن چه دارد معنی اندر خود سفر کن

کشیدند در کوی دلدادگان میان دل و کام دیوارها

کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند

کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد ای پرستو که پیام آور فروردینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

گر می نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را

گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست

گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی

گر کسی وصف او زمن پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز

گویی بط سفید جامه به صابون زده ست کبک دری ساق پای در قدح خون زدست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت پوسیدست جز نقشی ز پودوتار نیست

گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه گفت در سر عقل می باید بی کلاهی عار نیست

گفت باید حد زند هوشیارمردم مست را گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست

گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده ی حقم نه مامور تنم

گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد

گویند که لحظه ایست روئیدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

گره را ز راز جهان باز کن که اسان کند باده دشوارها

گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم

کسی با او نه و او با همه کس نماند هیچ کس او ماند و بس

کند روشن به نرگس چشم مستان نهد زرین قدح در صحن بستان

کسی ماهیت ذاتش نداند که کس با او و او با کس نماند

کم گوی و گزیده گوی چون در تا زاندک تو جهان شود پر

گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی

گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان