ل-م
لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دارای راز
لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق را دریای غم غمناک نیست
لاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیستمن به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست
معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است
مجلس تمام گشت و به آخر رسید ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
مبادا چنین هرگز آیین من سزانیست این کار در دین من...
که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم
مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند به سرو بوستانی
ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
مکن بر نعمت حق ناسپاسی
که تو حق را به نور حق شناسیموانع تا نگردانی ز خود دور
درون خانه ی دل نایدت دورمن دیده به کوی تو گشاده
سر بر سر کوی تو نهادهمن در قدم تو می شوم پست
تو در کمر که می زنی دستمحتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیستمگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفتمی بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشمما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماستمگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوارامن آنم که در پای خوکان نریزم
مر این قیمت در لفظ دری رامن نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدمنم چون شاخ تشنه دربهاران
تویی همچون هوای ابر و بارانمن خفته بدم به ناز در کتم عدم
حسن تو به دست خویش بیدارم کردمحرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیستمن به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدممی رود صبح و اشارت می کند
کاین گلستان خنده واری بیش نیستمن مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو ام آیینه ی بخت غبارآگینیمکن بر نعمت حق ناسپاسی که تو حق را به نور حق شناسی
موانع تا نگردانی ز خود دور درون خانه ی دل نایدت دور
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند
مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
لاف ازسخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توام زد
لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه غم نشست مویان
مفرست پیام دادجویان الا به زبان راست گویان