ن
نترسد زو کسی کو را شناسد که طفل از سایه ی خود می هراسد
نگر تا قطره ی باران ز دریا چگونه یافت چندین شکل و اسما
نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکرنشان ناشناسی نا سپاسی ست
شناسایی حق در حق شناسی ستنبرده هیچکس ره سوی این کار به عجز خویش هر یک کرده اقرار
نبوت را ظهور از آدم آمد کمالش در وجود خاتم آمد
نماند در جهان یک نفس کافر شود عقل حقیقی جمله ظاهر
نه در ایوان قربش وهم را بار نه با چون و چرایش عقل را کار
نتوان وصف تو گفتن که در فهم نگنجی نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نه ای دل تو کمی از باغبانی نه مهر تو کم است از گلستانی
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگاننبوت را ظهور از آدم آمد
کمالش در وجود خاتم آمدندیده مرا زنده با بند کس
که روشن روانم بر این است و بسنروید تخم کس بی دانه عشق
کس ایمن نیست جز در خانه عشقنبینی باغبان چون گل بکارد
چه مایه غم خورد تا گل برآیدندیدم خوش تر از شعر تو حافظ
به قرآنی که اندر سینه دارینیست جز نامی از او در دست من
زان بلندی یافت قدر پست مننه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی رانخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکرنکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد خیره سری رانشان ناسپاسی نا شناسی ست
شناسایی حق در حق شناسی ستنی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کندنی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما دریدنوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرانی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینینه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی
نهد در نار نور و مهره در مار دهد از نیش نوش و خیری از خار
نالید چو مرغ صبحگاهی روزش چو شبی شد از سیاهی
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد
ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زان چه من گویمت