وزایشان سید ما گشته سالار هم او اول هم او آخر در این کار

وجود پشه دارد حکمت ای خام نباشد در وجود تیر و بهرام

وزآن هر یک شده موقوف آلات ز اعضا و جوارح وز رباطات

ولیکن خداوند بالاو پست به عصیان در رزق بر کس نبست

ورایدون که زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاه

وجود پشه دارد حکمت ای خام نباشد در وجود تیر و بهرام

وزایشان سید ما گشته سالار هم او اول هم او آخر در این کار

ورا هوش در زاولستان بود به دست تهم پور دستان بود

ولی رادمردان و وارستگان نبازند هرگز به مردارها

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب

هر ذره که در خاک زمینی بوده ست پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران

هیچ آدابی و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هرکسی را سیرتی بنهاده ام هرکسی را اصطلاحی داده ام

هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند

هر آنکس را که اندر دل شکی نیست یقین داند که هستی جز یکی نیست

همه با او ولی او از همه دور به زیر قبه های ستر مستور

هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغا کاین غرور از عشق دور است

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت

هر که تامل نکد در جواب بیشتر آید سخن ناصواب

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی

هرکه آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت