دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار گرچه هشیاران ندادند اختیار خود به کس

سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد

در بحر فتاده ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت وین دل سوخته پروانه ی بی پروا بود

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب

برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

تو را بانوی شهر ایران کنم به زور و به دل جنگ شیران کنم

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

تویی تو نسخه ی نقش الهی بجوی از خویش هر چیز که خواهی

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد