مولانا
در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست
جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نیستگر تو نازی می
کنی یعنی که من فرخندهام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیستگر به فقرت ناز باشد ژنده برگیر و برو
نزد این سلطان ما آن جمله جز زنار نیستگر تو نور حق شدی از شرق تا مغرب برو
زانک ما را زین صفت پروای آن انوار نیستگر تو سر حق بدانستی برو با سر باش
زانک این اسرار ما را خوی آن اسرار نیستراست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه
زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|