6
دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن
نه ای دل تو کمی از باغبانی نه مهر تو کم است از گلستانی
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرددلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرددرنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلاممجلس تمام گشت و به آخر رسید ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
مبادا چنین هرگز آیین من سزانیست این کار در دین من...
که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم
مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند به سرو بوستانی
یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ی ادراک انداززبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شدده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یاراامروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است