دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن

نه ای دل تو کمی از باغبانی نه مهر تو کم است از گلستانی

یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام

مجلس تمام گشت و به آخر رسید ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

مبادا چنین هرگز آیین من سزانیست این کار در دین من...

که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم

مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند به سرو بوستانی

 

یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز

زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد

در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است