آن جوانبخت که می زد رقم خیر و قبول بنده ی پیر ندانم ر چه آزاد نکرد

از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسه ی صد تحسینی

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد

آن را خواندی استاد گر بنگری به تحقیق صنعتگری ست اما طبع روان ندارد

امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم

اگر پوسیده گردد استخوانم نگردد مهرش از جانم فراموش

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی

ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای

آب و آتش به هم آمیخته ای از لب لعل چشم بد دور که خوش شعبده باز آمده ای

آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته ی غمزه ی خود را به نماز آمده ای

امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق ما با تو نداریم سخن خیر وسلامت

اعتمادی بنما و بگذر بهر خدای تا بدانی که در این خرقه چه نا درویشم

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است یارب این تاثیر دولت وز کدامین کوکب است

اگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زان فزاید روشنایی

امید هست که منشور عشقبازی من از آن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی

این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست

این همه شهد و شکر کاز سخنم می ریزد اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

ای صبا گربه جوانان چمن بازرسی خدمت از ما برسان سرو گل و ریحان را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخارا

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم سمرقند و بخا را را

ای خسرو خوبان نطری سوی گدا کن رحمی به من سوخته ی بی سروپاکن

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق می کند شب همه شب دعای تو

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

آن پریشانی شب های دراز و غم دل همه در سایه ی گیسوی نگار اخر شد-

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا

آیینه ی سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

ای تهی دست رفته در بازار ترسمت پر نیاوری دستار

اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دلبردگی

از مه او مه شتافت دیدن او برنتافت ماه چنان بخت یافت او که کمین گداست

ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال...

ترجمان هرچه ما را در دل است دست گیر هر که پایش در گل است

ای کارگشای هر چه هستند نام تو کلید هر چه بستند

ای هست کن اساس هستی کوته ز درت دراز دستی

ای سرمه کش بلندبینان دربازکن درون نشینان

از قسمت بندگی و شاهی دولت تو دهی به هر که خواهی

از آتش ظلم و دود مظلوم احوال همه تراست معلوم

ای عقل مرا کفایت از تو جستن ز من و هدایت از تو

احرام گرفته ام به کویت لبیک زنان به جستجویت

ای از بر سدره گشته راهت وی منظر عرش پایگاهت

از چشمه عشق ده مرا نور وین سرمه مکن ز چشم من دور

از غم داغ گل رخان از خاک لاله در خون تپیده می آید

از پی هر شکست پیروزیست از دل شب سپیده می آید

از گـور چـگـونه رو نـگـردانـم مـن عـاشق آفـتـاب تـابـانم

امروز تو را دسترس فردا نیست و اندیشه فردات به جز سودا نیست...

حالی خوش باش اگر دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ جسم درمانده‌ام از روح جـداست

آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد

اگر درباغ عشق آیی همه فراش دل یابی وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست

از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود...

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب

اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است...

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

امروز که نوبت جوانی من است می نوشم از آنکه کامرانی من است

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست بیدادگری عادت دیرینه ی توست

از دست و زبان که برآید کز عهده ی شکرش به درآید

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هرآنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

اگر چه تلخ باشد فرقت یار دراو شیرین بود امید دیدار

ای کوه سپیدسر درخشان شو مانند وزو شراره افشان شو

ای هدهد صبا به صبا می فرستمت بنگر که از کجا به کجا می فرستمت

اگر مرگ دادست بیداد چیست ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

اگر کوه آتش بود بسپرم ازین تنگ خوار است اگر بگذرم

اناالحق کشف اسرار است مطلق به جر حق کیست تا گوید انالحق

ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در برمن

ای درونت برهنه از تقوا کز برون جامه ی ریا داری

ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

از کجا آمده ام امدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خاموش چون تو مجنون نیستی

اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی

از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد

آمد موج الست کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست نوبت وصل لقاست

او خدو انداخت بر روی علی افتخار هر نبی وهر وصی

از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل

ای که دائم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری

ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت نکن نیامده فردا را-پروین

ای که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روز دریابی-سعدی

این مدعیان در طلبش بی خبرانند کان را که خبر شد خبری باز نیامد

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

اگر کاری کنی مزدی ستانی چو بیکاری یقین بیمزد مانی

ای که دستت می رسد کاری بکن بیش از این کز تو نیاید هیچ کار

آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد

آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد

آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست-بیدل

اگر در دیده ی مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

اگر نوری ز خود در تو رساند تو را از هستی خود وارهاند

اگر تاریخ عالم را بخوانی مراتب را یکایک باز دانی

از او عالم شود پر امن و ایمان جماد و جانور یابد از او جان

انالحق کشف اسرار است مطلق جز از حق کیست تا گوید انالحق

اجل چون در رسد در چرخ و انجم شود هستی همه در نیستی گم