ب
به گردابی چو می افتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود
بر کش ای مرغ سحر نغمه ی داودی را که سلیمان گل از باد هوا باز آمد
به بستان رو که از بلبل طریق عشق گیری یاد به مجلس آی کز حافظ سخن گفتن بیاموزی
بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری
به اختیارت گرت صد هزار تیر جفاست به قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقیبان مدام و دل خوش دار که سهل باشد اگر یار مهربان داری
به خدایی که تویی بنده ی بگزیده ی او که به جای من بی دل دگری نگزینی
باد صبحی به به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوشبو چو گل سوری و چون نسرینی
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
برکش ای مرغ سحر نغمه ی داودی را که سلیمان گل از باد هوا باز آمد
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هر چه کند عین رعایت باشد
بود آیا که در می کده ها بگشایند گره از کار فروبسته ی ما بگشایند
برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که مرده ایم ز داغ بلند بالایی
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
باغ بهشت و سایه ی طوبی و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
باصدهزار دشمن اگر یار با من است دانم مصاف را و نترسم از کارزار
با او بگو که ای مه نامهربان من باز آ که عاشقان تو مردند ز انتظار
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
بعد از آن روی من و آینه ی وصف جمال که در آنجا خبر از جلوه ی ذاتم دادند
بده ساقی می باقی که در جنت خواهی یافت کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی را
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
با درد من ارچه مرهمی نیست
چون تو به سلامتی غمی نیستبه گردابی چو می افتادم از غم
به تدبیرش امید ساحلی بودبه ملازمان سلطان که رساند این دعارا
که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدارابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل هابا مدعی مگویید اسرار عشق ومستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستیبارها گفته ام و بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویمبر سر انم که گر زدست براید
دست به کاری زنم که غصه سرایدبه وقت صبح قیامت که سر ز خاک برارم به گفتگوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم عدم گر هزار سال بخسبم به خواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم
به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال
به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست؟
به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام...
بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند
بلندآسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
بر هر ورقی که حرف راندی نقش همه در دو حرف خواندی
برو طواف دلی کن که کعبه ی مخفی ست که آن خلیل بنا کرد و این خدا خود ساخت
به نام نقش بند صفحه ی خاک عذارافروز مه رویان افلاک...
عبیرآمیز انفاس بهاری زبورآمیز کبک کوهساری
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز درسخن گفتن بیاید چون پیاز
با باده نشین که ملک محمود این است از چنگ شنو که لحن داود این است
بر گل تر عندلیب گنج فریدون زده ست لشگر چین در بهار خیمه به هامون زده ست
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذربه درگاه خدای آورد...
ورنه سزاوار خداوندی اش کس نتواند که به جای آورد
برانگونه رفتند هر دو به رزم تو گفتی که اندر جهان نیست بزم
به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بنازم به بزم محبت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سواره بیایند هر سه به جنگبه گیتی هر آنکس که نیکی شناخت
بکوشید و با شهریاران بساختبه گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگویبه نیروی یزدان نیکی دهش
از این کوه آتش نیابم تپشبه نام آنکه جان را فکرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروختباغ ها و سبزه ها اندر دل است
عکسشان پیدا بر این آب و گل استبود در ذات حق اندیشه باطل
محال محض دان تحصیل حاصل`
به جز علی که آرد پسری ابوالعجایب که علم کند به عالم شهدای کربلا رابخت جوان یار ما دادن جان کار ما
قافله سالار ما فخر جهان مصطفاستبه امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا رابه دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیارابیرون ز حساب نام لیلی
با هیچ سخن نداشت میلیبوی گلهای چیده می آید
خونم از دل به دیده می آیدبگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یارانبه نام نقش بند صفحه ی خاک
عذارافروز مه رویان افلاکبی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمبرخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذرانبس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیاربهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفتبه خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهای رنگین به جوبارهابه یاد خم ابروی گلرخان
بکش جام در بزم می خوارهابه شادی و آسایش و خواب و خور
ندارند کاری دل افگارهابیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه ی دیگر بگیریمبیا گمکرده ی دیرین خود را
سراغ از لاله ی پرپر بگیریمبی کمالی های انسان از سخن پیدا شود
پسته ی بی مغز چون لب واکند رسوا شودبشنو از نی چون حکایت می کند
از جداییها شکایت می کندبیدل این کم همتان بر عز و جاه
فخرها دارند وعاری بیش نیستبرق با شوقم شراری بیش نیست
شعله طفل نی سواری بیش نیستبوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همیبرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابه جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارابهشت و حو رو خلد آنجا چه سنجد که بیگانه در آن خلوت نگنجد
به شرعت زان سبب تکلیف کردند که از ذات خودت تعریف کردند
برو جان پدر تن در قضا ده به تقدیرات یزدانی رضا ده
به نام آن که جان را فطرت آموخت
چراغ دل به نور جان برافروختبه اصل خویش راجع گشت اشیا
همه یک چیز شد پنهان و پیدابه چشم منکری منگر در او خوار
که گلها گردد اندر چشم تو خاربود در ذات حق اندیشه باطل محال محض دان تحصیل حاصل
نبرده هیچکس ره سوی این کار به عجز خویش هر یک کرده اقرار
بخاری مرتفع گردد ز دریا به امر حق فرو بارد به صحرا