پ
پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن که من این پند به از در و گهر می بینم
پدر تجربه آخر تویی ای دل ز چه روی طمع مهر و وفا زین پسران می داری
پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی
پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است
پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت شب مانده بود و جرات فرداشدن نداشت
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است
اما نه چنین جان که به جز غصه غم نیستپیاپی بکش جام و سرگرم باش
بهل گر بگیرند بیکارهاپرستش به مستی است در کیش مهر
برون اند زین جرگه هشیارهاپزشکان اندر آن گشتند حیران فروماندند در تشریح انسان
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|