پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن که من این پند به از در و گهر می بینم

پدر تجربه آخر تویی ای دل ز چه روی طمع مهر و وفا زین پسران می داری

پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است

پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت شب مانده بود و جرات فرداشدن نداشت

پیش آ و عدم شو که عدم معدن جان است اما نه چنین جان که به جز غصه غم نیست

پیاپی بکش جام و سرگرم باش بهل گر بگیرند بیکارها

پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هشیارها

پزشکان اندر آن گشتند حیران فروماندند در تشریح انسان