ت-ط
تا به غایت ره میخانه نمی دانستم ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد
تا غنچه ی خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخه گل رعنا از بهر که می رویی
تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند همه را شیفته و دل نگران می داری
تنم چو چشم تو دارد نشان بیماری دلم چو زلف تو دارد سر پریشانی
تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری
تا بماند تر و شاداب نهال قد تو واجب آن است که بر دیده ی ما بنشانی
تو مگر بر لب جویی به هوس بنشینی ورنه هر فتنه که بینی همه از خود بینی
تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
تشنه ی بادیه راهم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا میداری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم از که می نالی و فریاد چرا می داری
تو به هنگام وفا گرچه ثباتیت نبود می کنم شکر که بر جور دوامی داری
تویی آن گوهر یکدانه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا دارد
تا صید کند دلت به شوخی بر گل ز بنفشه وام دارد
تا مگر همچو صبا باز به لطف تو رسم حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود
تا نام تو نقش شد بر او ماند بر صفحه ی روزگار کاغذ
تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
تو مپندار که در ساغر و پیمانه ی ما بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار
تو صاحب نعمتی من مستحقم زکات حسن ده خوش دارم امشب
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین استتویی که به سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باجتا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیستتا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانهتاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو
پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای توتو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ
تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست
طلبکار خیر است و امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر
تو سالها سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش...
در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برآید رنگ رنگ
تویی یاری رس فریاد هرکس به فریاد من فریاد خوان رس
تـا مرگ نيامده ست برخيـزم در دامــن زنــدگي بــيــاويــزم
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
تاخبردارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم
تو را گر همی یار باید بیار مرا یار هرگز نیاید به کار
تو ز قران ای پسر ظاهر مبین دیو آدم را نبیند غیر طین
تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
تو شاهی پدر من تو را بنده ام همیشه به رای تو پوینده ام
تن خویش در جنگ رسوا کند همان به که با او مدارا کند
تو بر راه من بر ستیزه مریز که خود من یکی مایه ام در ستیز
تو را آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
تو آگاهی از کار دین و خرد روانت همیشه خرد پرورد
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
تو را شرم بادا ز ریش سپید که فرزند کشتی ز بهر امید
تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یاسین بس است
تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش
ترتیب جهان چنانکه بایست کردی به مثابتی که شایست
تا در نفسم عنایتی هست فتراک تو کی گذارم از دست
تا غرق نشد سفینه در آب رحمت کن و دست گیرو دریاب
تا چند مرا ز بیم و امید پروانه دهی به ماه و خورشید
تو گفتی که بر گنبد لاژورد بگسترد خورشید یاقوت زرد
تو چندان که گویی سخن گوی باش خردمند باش و جهان جوی باش
تو برای وصل کردن آمدی نی برای فصل کردن آمدی
تو بشناس کز مرز ایران زمین
یکی مرد بد نام او آبتینتو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنمتویی تو نسخه ی نقش الهی
بجوی از خویش هر چیزی که خواهیتو بستی عقد عهد بندگی دوش
ولی کردی به نادانی فراموشتو از خود روز و شب اندر گمانی
همان بهتر که خود را می ندانیتو بودی عکس معبود ملایک
از آن گشتی تو مسجود ملایکتفکر کن تو در خلق سماوات
که تا ممدوح حق گردی در آیاتتو در خوابی و این دیدن خیال است
هر انچه دیده ای از وی مثال استتامل کنان در خطا و صواب
به از ژاژ خایان حاضر جوابتن ز جان و جان زتن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیستتا به کی نازی به حسن عاریت
ما و من آیینه داری بیش نیستتو مو بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابروتو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینیتو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینیطبیعی قوت تو ده هزار است
ارادی برتر از حصر و شمار استطومار ندامت است طبع من
طبعیست هر آتشی به طومارمتو را از آتش دوزخ چه باک است گر از هستی تن و جان تو پاک است
تو را غیر تو چیزی نیست در پیش ولیکن از وجود خود بیندیش
تو در خوابی و این دیدن خیال است هرآنچه دیده ای از وی مثال است
تفکر کن تو در خلق سماوات که تا ممدوح حق گردی در آیات
تو بودی عکس معبود ملایک از آن گشتی تو مسجود ملایک
تو از خود روز و شب اندر گمانی همان بهتر که خود را می ندانی
تو بستی عقد عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش
تویی تو نسخه ی نقش الهی بجو از خویش هر چیزی که خواهی