س-ث-ص
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی
سخن بی غرض از بنده ی مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میم نیست به کس پروایی
سر این نکته مگر شع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
ساعد آن به که بپوشی چو تو از بهر نگار دست در خون دل پر هنران می داری
سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده ی روشنایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میم نیست به کس پروایی
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای
سرم ز دست بشد چشمم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش خطی نمودی از خط یار
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خاراستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را انیس و مونس شدسرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
همدم گل نمی شود میل سمن نمی کندسالها دل طلب جام جم از ما می کرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کردساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شدساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده ی مستانه زدندساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی نرود از یادتصد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام راصبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ماراصبح امید که بد معتکف پرده ی غیب
گو برون آی که کار شب تار آ خر شدسعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینیسخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش بردسر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بی گناهم رهایی مراستسمیعی و بصیری حی و گویا
بقا داری نه از خود لیکن از انجاسر الب ارصلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون
به مروا تاکنون در گل تن الب ارصلان بینیسجده نتوان کرد بر آب حیات
تا نیابم زین تن خاکی نجاتسر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره فرو چکید و نامش دل شدسرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو بادسر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیستسینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاقصدف وار گوهر شناسان راز دهان جز به لولو نکردند باز
صاحب تویی آن دگر غلامند
سلطان تویی آن دگر کدامندسمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از آنجا