صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی

سخن بی غرض از بنده ی مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میم نیست به کس پروایی

سر این نکته مگر شع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

ساعد آن به که بپوشی چو تو از بهر نگار دست در خون دل پر هنران می داری

سلامی چو بوی خوش آشنایی بر آن مردم دیده ی روشنایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام میم نیست به کس پروایی

ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمده ای

سرم ز دست بشد چشمم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید که خوش خطی نمودی از خط یار

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند همدم گل نمی شود میل سمن نمی کند

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده ی مستانه زدند

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی نرود از یادت

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای مارا

صبح امید که بد معتکف پرده ی غیب گو برون آی که کار شب تار آ خر شد

سعدی از اخلاق دوست هرچه برآید نکوست گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

سخن چون برابر شود با خرد روان سراینده رامش برد

سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بی گناهم رهایی مراست

سمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از انجا

سر الب ارصلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون به مروا تاکنون در گل تن الب ارصلان بینی

سجده نتوان کرد بر آب حیات تا نیابم زین تن خاکی نجات

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد آوای خوش هزار تقدیم تو باد

سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق

صدف وار گوهر شناسان راز دهان جز به لولو نکردند باز

صاحب تویی آن دگر غلامند سلطان تویی آن دگر کدامند

سمیعی و بصیری حی و گویا بقا داری نه از خود لیکن از آنجا