چ
چو ذکر لعل لبت می کنم خرد گوید حدیث یا شکر است این که در دهان داری
چو گل از این باغ می بری حافظ چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
چندت کنم حکایت شرح این قدر حکایت باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
چون مورچه بی قرار از آنم
تا آن مگس از شکر برانمچو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود
چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی دراوست
چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم
چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسرا فتاد
چنان گرم در تیه قربت بماند که در سدره جبریل از او بازماند
چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد
چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
چو از ابر بینم همی باد و نم
ندانم که نرگس چرا شد دژمچنین است سوگند چرخ بلند
که بر بی گناهان نیاید گزندچه گفت آن سپهدار نیکو سخن
که با بددلی شهریاری مکنچرا کردند نامش عرش رحمان
چه دارد نسبت او با قلب انسانچه می گویم حدیث عالم دل
تو را ای سرنشیب پای در گلچو آیات است روشن گشته از ذات
نگردد ذات او روشن به آیاتچو خود را دید یک شخص معین
تفکر کرد که تا خود چیستم منچون که مستم کرده ای حدم مزن
شرع مستان را نیارد حد زدنچه بود آغاز فکرت را نشانی
سرآغاز تفکر را چه خوانیچو خود را دید یک شخص معین
تفکر کرد که تا خود چیستم منچه باید نازش ونالش بر اقبالی و ادباری
که تا بر هم زنی دیده نا این بینی نه آن بینیچو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا راچو به دوست عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفاراچو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زدچون فرود آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صد تعبچون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک شبنم چرا باید شتافتچو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک دم مبادچه فرهادها مرده در کوهها
چه حلاج ها رفته بر دارهاچه دارد جهان جز دل ومهر یار
مگر توده های ز پندارهاچه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا راچو قاف قدرتش دم بر قلم زد
هزاران نقش بر لوح عدم زدچه بود آغاز فکرت را نشانی
سرانجام تفکر را چه خوانیچو آیات است روشن گشته از ذات نگردد ذات او روشن به آیات
چه می گویم حدیث عالم دل تو را ای سر نشیب پای در گل
چرا کردند نامش عرش رحمان چه نسبت دارد او با قلب انسان
چو پشت آینه باشد مکدر نماید روی شخص از روی دیگر
چو نور آفتاب از شب جدا شد تو را صبح و طلوع و استوا شد
چه بود اندر ازل ای مرد نا اهل که این یک شد محمد آن ابوجهل