تو بستی عقد عهد بندگی دوش ولی کردی به نادانی فراموش

شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی

یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای چرخ فلک خرابی از کینه ی توست بیدادگری عادت دیرینه ی توست

تو از خود روز و شب اندر گمانی همان بهتر که خود را می ندانی

یا مکن با پیل بانان دوستی یا بناکن خانه ای در خورد پیل

لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دارای راز

زنده کدام است بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار

رخش خطی کشید اندر نکویی که از ما نیست بیرون خوبرویی

 

یک سر موی به دست من و یک سر با دوست سالها بر سر این رشته کشاکش دارم

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

تو بودی عکس معبود ملایک از آن گشتی تو مسجود ملایک

کرم بین و لطف خداوندگار که بنده گنه کرد ست و او شرمسار

روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است