دختران را همه جنگ است و جدل با مادر پسران را همه بدخواه پدر می بینم

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید

دوش از این غصه نخفتم که حکیمی می گفت حافظ ار باده خورد جای شکایت باشد

دلی همدرد و یاری مصلحت بین که استظهار هر اهل دلی بود

دی گله ای ز طره اش کردم از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند

دین و دل رفت ولی راست نیارم گفتن که من سوخته دل را تو بر آن می داری

در چمن هر ورقی دفتر حال دگر است حیف باشد که ز حال همه غافل باشی

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

دل در جهان مبند و ز مستی سوال کن از فیض جام قصه ی جمشید کامکار

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

در غم خویش چنان شیفته کردی بازم کز خیال تو به خود باز نمی پردازم

دور گردون گردوروزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست

در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود تا ابد جام مرادش همدم جانی بود

دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود

دلا جام و ساقی گل رخ طلب کن که چون گل زمانی بقایی ندارد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان ماییم و کهنه دلقی کاتش توان درآن زد

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست وان در آن آینه صد گونه تماشا می کرد

دل چو پرگار ز هر سو دورانی می کرد واندرآن دایره سرگشته و پابرجا بود

دل به امید وصل او همدم جان نمی شود جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند

در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس هر دو عالم را به دشمن ده ما را دوست بس

در شب قدر ار صبوحی کرده ام عیبم مکن سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود

دارم امید بدان اشک چو باران که مگر برق دولت که برفت از نظرم باز آمد

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه ی شاهیست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی

دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم

در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید که من او را ز محبان شما می بینم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زنند دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم بود

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد زهر در می دهم پندش ولیکن درنمی گیرد

دریاست مجلس شاه دریاب وقت و در یاب هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

دل فریبان نباتی همه زیور بستند دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

دفتر دانش ما جمله بشویید به می که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

دردمندی که کند درد نهان پیش طبیب درد او بی سببی قابل درمان نشود

دیدن روی تو را دیده ی جان بین باید وین کجا مرتبه ی چشم جهان بین من است

در مجلس ما عطر میامیز که جان را هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشام است

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست مست از می و می خواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا وز قد بلند او بالای صنوبر پست

در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ که رستگاری جاوید در کم آزاریست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو به هواداری آن عارض و قامت برخاست

درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی برمیشکند گوشه ی محراب امامت

در آن مقام که خوبان به غمزه تیغ زنند عجب مکن ز سری کو فتاده در پایی

درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه ی حافظ رسد به دریایی

دیدمش دوش که سرمست و خرامان می رفت جام می بر کف و در مجلس رندان می رفت

دل از من برد و روی از من نهان کرد خدارا با که این بازی توان کرد

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار کین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

دل من در هوس روی تو ای مونس جان خاک راهیست که در پای نسیم افتادست

دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار گرچه هشیاران ندادند اختیار خود به کس

در بحر فتاده ام چو ماهی تا یار مرا به شست گیرد

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

دل خرابی می کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

در نظر بازی ما بی خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

دست از طلب ندارم تا کام من براید یا جان رسد به جانان یا جان من سراید

درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس

در نمازم خم ابروی تو در یاد امد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وان دران ظلمت شب آب حیاتم دادند

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش برآی و به در عیب مپوی

درون ها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی

در حساب ارچه نیاورد کسی حافظ را شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدارا دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

دو چیز طیره ی عقل است:دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز

گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست

گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان

در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری

در عالم عالم آفریدن به زین نتوان رقم کشیدن

در راه تو هر که را وجودیست مشغول پرستش و سجودیست

در هرچه نظر کنی به تحقیق آراسته کن نظر به توفیق

در پرده راز آسمانی رازیست به چشم ما نهانی

در سلسله ی فلک مزن دست کین سلسله را هم آخری هست

دانی که من آن سخن شناسم کابیات تو از کهن شناسم

دولت سبب گره گشاییست پیروزه خاتم خداییست

دریا که چنین فراخ رویست پالایش قطره های جویست

دریاب که مبتلای عشقم وآزاد کن از بلای عشقم

در گوش کسی میفکن آن راز کازرده شوی ز گفتنش باز

در خانه خود نشسته‌ام نـاگاه مـرگ آيد و گويـدم ز جا برخيـز...

اين جامـهء عاريـت بدور افـكـن ويـن بـاده جـانـگـزا بـكامـت ريز

در پرده ی اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست...

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور گه چنین فسانه ها کوته نیست

در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزایش کاهلی

در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری براورد و شتافت

دلبر و دلربای عشق آمد سربر و سرنمای عشق آمد

در خون من غرور نیاکان نهفته است خشم و ستیز رستم دستان نهفته است

دل ها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

در ره معشوق ما ترسندگان را کار نیست جمله شاهانند آنجا بندگان را بار نیست

دین را که چهار ساق دادی زینگونه چهار طاق دادی

در هر دشتی که لاله زاری بودست از سرخی خون شهریاری بوده ست

دلت گر به راه خطا مایلست تو را دشمن اندر جهان خود دل است

دل دیوانه ز زنجیر نمی آید باز خبری از خم آن طره ی طرار بیار

دل اندر روی او یا اوست در دل به من پوشیده شد این راز مشکل

در آدم شد پدید این عقل و تمییز که تا دانست از آن اصل همه چیز

در این ره انبیا چون ساربانند دلیل و رهنمای کاروانند

دلی کز معرفت نور و صفا دید به هر چیزی که دید اول خدا دید