ز-ض-ظ-ذ
زاهد و عجب نماز و من و مستی و نیاز تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
ز من ضایع شد اندر کوی جانان چه دامنگیر یارب منزلی بود
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمده ای
زمام دل به کسی داده ام من مسکین که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی
زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبارازبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر
زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد
زنهار مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان
زنده کدام است بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار
زهی نادان که او خورشید تابان
به نور شمع جوید در بیابانز لیلی من شنیدم یاعلی گفت
ز مجنون هم شنیدم یاعلی گفتز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد
که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینیز نوای مرغ یاحق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریاراز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندر آن یک میم غرق استزعکس خال او دل گشت پیدا و یا عکس دل آنجا شد هویدا
ز احمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرآن یک میم غرق استزهی نادان که او خورشید تابان به نور شمع جوید در بیابان