ر
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
روز و شب خوابم نمی آید به چشم می پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
روزگاریست که ما را نگران میداری مخلصان را نه به وضع دگران میداری
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت
روی مقصود که شاهان به دعا می طلبند
مظهرش آیینه ی طلعت درویشان استرخش خطی کشید اندر نکویی
که از ما نیست بیرون خوبروییروضه خلد برین خلوت درویشان است
مایه محتشمی خدمت درویشان استروز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شدراست شو در راه ما وین مکر را یک سوی نه زان که این میدان ما جولانگه مکار نیست
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنمروزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنگه چون تو پاک نیسترخش خطی کشید اندر نکویی که از ما نیست بیرون خوبرویی
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|