شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

شاد بادا روح آن رندی که او بر سر کوی مغان یابد وفات

شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید که به هر پاره دوصد شعبده پیراسته ام

شهر یاران بود و جای مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل کجا دانند حال ما سبکساران ساحلها

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه ی گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

شکر آنرا که میان من و او صلح افتاد حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم

شبی بر نشست از فلک بر نشست به تمکین و جاه از ملک برگذشت

شو رو غوغایی برامد از جهان حسن او چون دست در یغما نهاد

شادی بطلب که حاصل عمر دمی ست هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی ست

شود کوه آهن چو دریای آب اگر بشنود نام افراسیاب

شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گواه

شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم

شهریا را بی جبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

شهریارا اگر آیین محبت باشد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی

شود او مقتدای هر دو عالم خلیفه گردد از اولاد عالم