ع
عجب از لطف تو ای گل که نشینی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام ما نشد پر می به دوران شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد یا براید چیست فرمان شماعشقهایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته ی سودا نهاد
عیب پاکان زود بر مردم هویدا می شود موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آوازعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد
عجب نبود که با ابدال خود را هم عنان بینیعشق او بازاندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمندعشق را خواهی که تا پایان بری
هر چه بپسندید باید ناپسندعراقی طالب درد است دائم
به بوی آن که درمانش تو باشیعشق چون آید برد هوش دل فرزانه را
دزد دانا می کشد اول چراغ خانه راعلی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما راعدم موجود گردد این محال است وجود از روی هستی لایزال است
علوم دین ز اخلاق فرشته ست نباشد در دلی کاو سگ سرشته ست