ک
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
کسی کو فاضل است امروز در دهر نمی بیند ز غم یک دم رهایی
کسی کو جاهل است اندر تنعم متاع او بود هر دم بهایی
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که باز بینیم دیدار آشنا راکنونت که امکان گفتار هست بگوی ای برادر به لطف و خوشی..
چو فردا که پیک اجل در رسد به حکم ضرورت زبان در کشی
کم گوی و گزیده گوی چون در تا زاندک تو جهان شود پر
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است کاین جامه به اندازه ی هر کس نبریدند
کسی با او نه و او با همه کس نماند هیچ کس او ماند و بس
کند روشن به نرگس چشم مستان نهد زرین قدح در صحن بستان
کسی ماهیت ذاتش نداند که کس با او و او با کس نماند
کرم بین و لطف خداوندگار که بنده گنه کرد ست و او شرمسار
که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده ی خویش ریشکه داند که بلبل چه گوید همی
به زیر گل اندر چه موید همیکسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحاک بیرون کندکرده گلو پر زباد قمری سنجاب پوش
کبک فرو ریخته مشک به سوراخ گوشکسی کو عقل دوراندیش دارد
بسی سرگشتگی در پیش داردکدامین فکر ما را شرط راه است
چه گاهی طاعت و گاهی گناه استکهتری را که مهتری یابد
هم بدان به چشم کهتری منگرکه باشم من مرا از خود خبر کن
چه دارد معنی اندر خود سفر کنکشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارهاکز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اندکی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینیکاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینیکسی کاو افتد از درگاه حق دور حجاب ظلمت او را بهتر از نور
که را دیدی توان در جمله عالم که یک دم شادمانی یافت بی غم