گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی

گوشه ی چشم رضایی به منت باز نشد این چنین عزت صاحبنظران می داری

گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی

گرچه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت:که ما را تو بر آن میداری

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید

گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان

گر هفت گره به چرخ دادی هفتاد گره بدو گشادی

گر می نخوری طعنه مزن مستان را بنیاد مکن تو حیله و دستان را

گر تو نازی می کنی یعنی که من فرخنده ام نزد این اقبال ما فرخندگی جز عار نیست

گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشیمانی تو جانم سوختی

گر کسی وصف او زمن پرسد بی دل از بی نشان چه گوید باز

گویی بط سفید جامه به صابون زده ست کبک دری ساق پای در قدح خون زدست

گفت مستی زان سبب افتان و خیزان می روی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت پوسیدست جز نقشی ز پودوتار نیست

گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه گفت در سر عقل می باید بی کلاهی عار نیست

گفت باید حد زند هوشیارمردم مست را گفت هوشیاری بیار اینجا کسی هوشیار نیست

گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده ی حقم نه مامور تنم

گل همین پنج روز و شش باشد وین گلستان همیشه خوش باشد

گویند که لحظه ایست روئیدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

گره را ز راز جهان باز کن که اسان کند باده دشوارها

گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم