ل
لاله بوی می نوشیت بشنید از دم صبح داغ دل بود که به امید دوا باز آمد
لب از ترشح می پاک کن برای خدا که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود به امید دوا باز آمد
لعلی از کار مروت برنیامد سالها تابش خورشید و سعی ابر و باران را چه شد
لاف ازسخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توام زد
لیلی ز گزاف یاوه گویان در خانه غم نشست مویان
لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دارای راز
لعل را گر مهر نبود باک نیست عشق را دریای غم غمناک نیست
لاله و گل زخمی خمیازه اند
عیش این گلشن خماری بیش نیست
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|