تفکر کن تو در خلق سماوات که تا ممدوح حق گردی در آیات

تو در خوابی و این دیدن خیال است هر انچه دیده ای از وی مثال است

تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو

ولیکن خداوند بالاو پست به عصیان در رزق بر کس نبست

تامل کنان در خطا و صواب به از ژاژ خایان حاضر جواب

به بادافره این گناهم مگیر تویی آفریننده ی ماه و تیر

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم

مکن بر نعمت حق ناسپاسی که تو حق را به نور حق شناسی

یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

تن ز جان و جان زتن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست

تا به کی نازی به حسن عاریت ما و من آیینه داری بیش نیست

تو مو بینی و مجنون پیچش مو تو ابرو او اشارت های ابرو