من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

مگو دیگر که حافظ نکته دانست که ما دیدیم و محکم غافلی بود

مردمی کرد و کرم بخت خداداه ی من کان بت سنگ دل از راه وفا باز آمد

ملامت گو چه دریابد ز راز عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

ملول از همرهان بودن طریق کاروانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در این دیر خراب آبادم

مگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران می داری

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

مکن عتاب از این بیش و جور بر دل من بکن هر آنچه توانی که جان آن داری

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم

من سرگشته هم از اهل سلامت بودم دام راهم شکن طره ی هندوی تو بود

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

مهر رخت سرشت من خاک درت بهشت من عشق تو سرنوشت من راحت من رضای تو

من و انکار شراب این چه حکایت باشد غالبا این قدرم قدر و کفایت باشد

من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را

ماه شعبان مده از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

می دمد هر کسش افسونی و معلوم نشد که دل نازک او مایل افسانه ی کیست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

مرغ شبخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله ی شبهای بیداران خوش است

مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که که را می کند تماشایی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی

ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد حدیثم نکته هر محفلی بود

مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

مرا در مجلس جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخارا

می سوزم از فراغت روی از جفا بگردان هجران بلای من شد یا رب بلا بگردان

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

من ترک عشقبازی و ساغر نمی کنم صدبار توبه کردم و دیگر نمی کنم

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد هدهد خوش خبر از طرف صبا باز امد

مژده ای دل که مسیحا نفسی می اید که ز انفاس خوشش بوی کسی می اید

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

مایه ی پرهیزگار قوت صبر است و عقل عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

محال است که چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را

مکانم لامکان باشد نشانم بی نشان باشد نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم

مفرست پیام دادجویان الا به زبان راست گویان

من تشنهء اين هواي جان بخشم ديـوانـه ايـن بـهــار و پــايـيــزم

مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی زبامی که برخاست مشکل نشیند

مردان خدا پرده ی پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خسی بی سروپایم که به سیل افتادم او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

ما چو ناییم و نوا در ما زتوست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست

معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا

می خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است

مجلس تمام گشت و به آخر رسید ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

مبادا چنین هرگز آیین من سزانیست این کار در دین من...

که ایرانیان را به کشتن دهم خود اندر جهان تاج بر سر نهم

مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند به سرو بوستانی

ملت عشق از همه دین ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم

مکن بر نعمت حق ناسپاسی که تو حق را به نور حق شناسی

موانع تا نگردانی ز خود دور درون خانه ی دل نایدت دور

من دیده به کوی تو گشاده سر بر سر کوی تو نهاده

من در قدم تو می شوم پست تو در کمر که می زنی دست

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

می بهشت ننوشم ز جام ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست بوی تو باشم

ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوارا

من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمت در لفظ دری را

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

منم چون شاخ تشنه دربهاران تویی همچون هوای ابر و باران

من خفته بدم به ناز در کتم عدم حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست

من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم

می رود صبح و اشارت می کند کاین گلستان خنده واری بیش نیست

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن که تو ام آیینه ی بخت غبارآگینی

مکن بر نعمت حق ناسپاسی که تو حق را به نور حق شناسی

موانع تا نگردانی ز خود دور درون خانه ی دل نایدت دور