هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هر کس اینجا به امید هوسی می آید

هزار نکته ی باریک تر از مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

حیفم آید که خرامی به تماشای چمن که تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینی

حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه ی احزان به درآیی

حافظ شب هجران شدبوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ متی ماتلق من تهوی دع الدنیا واهملها

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمارا

حافظ به خود نپوشید این خرقه ی می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

همچو حافظ همه شب ناله و افغان کردیم کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

هواخواه توام جانا که می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بیکار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات نپرسند که هشیار کجاست

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما

هرکه را خوابگه آخردوسه مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد آشنا را

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

هر دم از عمر میرود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی

هر دم از عمر می رود نفسی چون نگه می کنم نماند بسی

هرکه آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت

حرفی به غلط رها نکردی یک نکته دراو خطا نکردی

حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست

همه شادی و عشرت باشد ای دوست در آن خانه که مهمانش تو باشی

هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

همت طلب ار باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب

حاجت گه جمله جهان اوست محراب زمین و آسمان اوست

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب

هر ذره که در خاک زمینی بوده ست پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست

هر کاو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران

هیچ آدابی و تربیتی مجو هرچه می خواهد دل تنگت بگو

هرکسی را سیرتی بنهاده ام هرکسی را اصطلاحی داده ام

هنر خوار شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند

هر آنکس را که اندر دل شکی نیست یقین داند که هستی جز یکی نیست

همه با او ولی او از همه دور به زیر قبه های ستر مستور

هنوزت در سر از شاهی غرور است دریغا کاین غرور از عشق دور است

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

هر آنکس را که ایزد راه ننمود ز استعمال منطق هیچ نگشود

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن اگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست

هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت

هر که تامل نکد در جواب بیشتر آید سخن ناصواب

هان ای دل عبرت بین از دیده عبر کن هان ایوان مدائن را آیینه ی عبرت دان

همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد

همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی