یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

یار دارد سر سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید

یاد باد آن کو به قصد جان ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم

یاد باد آن که به اصلاح شما می شد راست نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر از مه روی تو و اشک چو پروین من است

یارب آن شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه ی کیست

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایان عار داشت

یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در ملک فنا و ره حق دانه نکشت

یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت وین دل سوخته پروانه ی بی پروا بود

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد

یا رب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید دود آهیش در آیینه ی ادراک انداز

یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر ذکر و حلقه ی عشاق بود

یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایت ها بود

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

یک پند زمن بشنو خواهی نشوی رسوا من خمره ی افیونم زنهار سرم مگشا

یارب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست آنچه در مجلس امروز کم است آنجا بود

یوسف گمگشته بازاید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

یارب سببی ساز که یارم به سلامت بازآید و برهاندم از بند ملامت

یک سر موی به دست من و یک سر با دوست سالها بر سر این رشته کشاکش دارم

یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه ی چند ملت بشست

یارب ز جمال آن جهاندار آشوب و گزند را نهاندار

یاران گزیده داشتم روزی امروز چه شد که نیست کس یارم

یتیمی را حبیب خویش خوانده ز ادنایش به اوادنی رسانده

یا مکن با پیل بانان دوستی یا بناکن خانه ای در خورد پیل

یکی بین و یکی گوی و یکی دان بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

یکی را برارد به ابر بلند یکی زو شود زار و خوار و نژند

یکی میوه داری بماند زمن که نازد همی بار او بر چمن

یکی تاج دارد پدر بر پسر تو داری دگر لشگر و بوم و بر

یکی پهن کشتی به سان عروس بیاراسته همچو چشم خروس

یکی آتشی برشده تابناک میان آب و باد از بر تیره خاک

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

یکی بی زیان مرد آهنگرم ز شاه آتش آید همی بر سرم

یار بی پرده بر در و دیوار در تجلی است یا اوالابصار

یار ناپایدار دوست مدار دوستی را نشاید این غدار

یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی