9
و
رایدون که زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاههان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب
بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
یکی بین و یکی گوی و یکی دان
بدین ختم آمد اصل و فرع ایماننهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگاننبوت را ظهور از آدم آمد
کمالش در وجود خاتم آمددیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
یکی را برارد به ابر بلند
یکی زو شود زار و خوار و نژنددوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بوددر دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بوددرست آن شد که این گردش به کاریست
در این گردندگی هم اختیاریستتو هم ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینییکی میوه داری بماند زمن
که نازد همی بار او بر چمنندیده مرا زنده با بند کس
که روشن روانم بر این است و بسسر پر ز شرم و بهایی مراست
اگر بی گناهم رهایی مراستتو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینییکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشگر و بوم و برروزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنگه چون تو پاک نیست
+ نوشته شده در ساعت توسط 1
|