ورایدون که زین کار هستم گناه جهان آفرینم ندارد نگاه

هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش در پیری نیاید از تو به غیر خواب

بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

یکی بین و یکی گوی و یکی دان بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان

نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان

نبوت را ظهور از آدم آمد کمالش در وجود خاتم آمد

دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

یکی را برارد به ابر بلند یکی زو شود زار و خوار و نژند

دوش در حلقه ی ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

درست آن شد که این گردش به کاریست در این گردندگی هم اختیاریست

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی

یکی میوه داری بماند زمن که نازد همی بار او بر چمن

ندیده مرا زنده با بند کس که روشن روانم بر این است و بس

سر پر ز شرم و بهایی مراست اگر بی گناهم رهایی مراست

تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

یکی تاج دارد پدر بر پسر تو داری دگر لشگر و بوم و بر

روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنگه چون تو پاک نیست